فید این وبلاگ
And in the end I guess I had to fall Always find mu place among the Ashes
بعله،بعله.این شتریست که در خانه همه میشیند.من کی باشم که بخوام ازش فرار کنم؟فرار نخبه ها هم به سراغ من آمد و فراریم داد.الآن که دارم این پست را مینویسم تمامی بار و بندیل را بار کرده ام و سعی دارم با ضرب و زور توی وردپرس باز کنم.برای این مهاجرت دلایل که خیلی هست....خیلی خیلی.مثلا اگر یک سری به وب3 عزیز که اصول فرار را یاد داد و لیدر و مقتدا من بود بزنید توی این پست کلی دلیل برای آقای بلاگفا ردیف کرده!انصافا من از این دلایلم نمیآید،یعنی توی مرامم نمک خوردن و نمکدان شکستن نیست.اما الکی و سرخوش هم این خانه مفت را ول نکردم بروم سیر دل خودم که!اصلا شما قضاوت کنید:
1 .تبلیغات:من اصلا با جومونگ و اینها مشکل ندارم.یعنی آقای بلاگفا بیاید صد تا جومونگ و تسو و سری جومونگ از در و دیوار وبلاگ آویزان کند اما این جاوا بودنشان خیلی ضایع است.تازه شما بیا صفحه وردپرس را باز کن،اصلا صفا میکنی با این همه چیزهای ناز و داف و لطیف.لامصب مثل Hard ریهانا است.من هی این کلیپ را نگاه میکنم و با خودم میگم:لیتی!این کجاش سخته؟(جنگ رو میگم)...آدم دلش هوس جنگ با آمریکاییها و گرفتن غنیمت میکنه!این سربازهای ذکور آمریکایی چه حالی میکنند بی پدرها!
2.مرغ همسایه غازه:واقعا غازه!هی گفتند این وردپرس فراری انزو است در مقابل پراید بلاگفا من گوش نکردم.گفتم یک مشت وطن فروش دارند اینها را میگویند که مملکت از نخبه تهی بشود و توطئه عیادی استکبار است اما نچ!نیست.امکانات را ببین!خدا وکیلی دلت پر میکشد برای این همه امکانات.
3.فیلترینگ:اسم دیگرش لج بازیست.آدمی هستم که نظرم را عوض میکنم،از اینها نیستم که مرغم یه پایی باشد اما اگر لجم دربیاید عمرا کوتاه نیایم.خوب برای چی لینک عضویت وردپرس را فیلتر کردید؟جنگ نرم؟همین میشود که من قید مملکت را میزنم و از بلاگفا میکوبم و میایم وردپرس.
بعدنوشت: تا استقرار کامل قوا!هی قالب و تنظیمات جابجا میشوند و هی عوض میشوند.
بعدتر نوشت:ببینید به زبان خوش و کاملا دیپلماتیک میگویم بیایید و از این به بعد باید از طریق این فید مرا دنبال کنید!اگر هم زبان دیپلماتیک کار ساز نیست که من جز نفرین کاری بلد نیستم.خود دانید.
بعد بعدتر نوشت:و این هم وبلاگ جدید ما:http://lithiumism.wordpress.com
بر حسب هوس پدر گرامی مبنی برتغییر در خانه دیروز از ساعت 4 بعد از ظهر تا ساعت 8 شب سه تا مرد گتده به این هوا!از سر و کول در تازه ساز بالا رفتند و دری را که قرار بود توی نیم ساعت نصب کنند چهار ساعته جمع کردند.حالا ماجرا چه بود!هیچی.فقط مردک به اندازه همان نیم ساعتی که قرار بود در را کار بذارد تمام اندازه های ممکن را گرفت:ضخامت چوب،طول و عرض لنگه های در،ارتفاع از کف واحد،فاصله از سقف،ارتفاع از سطح دریا،فشار اتمسفر و الخ.آخرش هم برگشته و میگوید:فوق فوقش طول بکشه نیم ساعت نمیشه.آنوقت این احمق ها داشتند یک ساعت در را برش میدادند تا اندازه چارچوب بشود!
من اصلا از این ناراحت نیستم که اینها 4 ساعت مثل چی آویزو.ن در بودن یا اینکه از بس در باز بود سرما خوردم.نه از اینها ناراحت نیستم.فقط از این ناراحتم که وقتی مموتی برمیگرده و سازمان برنامه ریزی را منحل میکند بر میگردید و هی میگویید:یارو قد بز نمیفهمه و مغزش عین قیافه اش میمونی هست.خوب هم وطن محترم مگر مموتی از مریخ آمده؟نه از همین مملکت پاشده.حالا شما بیا و براساس روانشناسی جناب فروید برای مموتی بچه دو تا اتفاق مثل نصب در جدید در نظر بگیر تا بفهمی که توی ضمیر ناخودآگاهش ثبت شده که اندازه گیری و برنامه ریزی فقط وقت تلف کردن هست و بچه سوسولهایی مثل خاتمی انجامش میدهند؛بعد بیارش و بذارش رئیس جمهور،خوب بر اساس همین ضمیر ناخودآگاه با خودش میگه: اینها یک مشت آدم علاف هستن که توی یک ساختمون جمع شدن و پول مملکت رو هدر میدن؛باید منحل کنمشون.
ببین از کجا به کجا رسیدیم.هوش و حواس ندارم که!اصلا همه ی این نصب در و اینها بهانه بود تا بگویم حالا که ریاضی میافتم تقصیر ویار بابایی است که نذاشت من مثل آدم چیزهایی را که باید برای توی ترم میخواندم را شب امتحان بخوانم.
بعدالتحریر:تصور میکنم مشروط بشوم(خواهش میکنم دست نزنید)بنابراین از تمام آدمهای متمدن تقاضا دارم که بیخیال نصیحت بشوند که من از بچه ها سیگار گرفتم و پشت دستم را داغ کردم تا دیگر از این غلطها نکنم.
حسین قدیانی که پس از انتقاد برخی از پذیرایی با ساندیس و کیک از راهپیمایان تهرانی در راهپیمایی حماسی نه دی تهران، با انتشار مطلبی با عنوان "ما ساندیس نظام مان را می خوریم" به این انتقادها واکنش نشان داده و از این پذیرایی حمایت کرده بود، طی حکمی به سمت ریيس سازمان بسيج دانشجويي کشور منصوب شد. وی از مهرماه 86 مسئول بسيج دانشجويي دانشگاههاي تهران بزرگ بود.
یک لینک مرتبط (+)
پینوشت:این مطلب در وبلاگ راز سر به مهر منتشر شده بود اما زیبایی خبر باعث شد در اینجا هم بیارمش.از آن جایی که این مطلب متعلق به من نیست لطفا برای گذاشتن کامنت به وبلاگ راز سر به مهر برید.
اگر همین الآن بگویم مسافری از گذشته هستم چه کار میکنید؟اگر عجب دیوونه ای را نگید یک چیزیتان میلنگد،مثلا عقل و یک چیز به اسم مغز.تازه همه مسافرها از آینده هستند و نه گذشته!بقولی گذشته ها گذشته.
اما چرا آنتوان قبول کرد که شازده از یک سیارک کوچولو آمده که توش سه تا آتشقشان هست،یکی خاموش و دو تا روشن؛و گل سرخی دارد که بی همتاست؟....خوب احتمالا بخاطر اینکه توی صحرای بود که از هر آبادی هزار میل فاصله داشت یا اولین چیزی که خواست گوسفندی برای خودش بود.
اما من که نه در صحرا هستم و نه گوسفندی میخواهم....بی مدرک هم نمیشود،بذارید فکر کنم!آهان پیدا کردم.دو تا مدرک که اصلا مو لای درزشان نمیرود.قشنگ دوغاب ریخته ام و قشنگ تر هم بند کشیده ام.
یکی اینکه این ایده های من هست که همه میدزدند و میروند و گنده میشوند و از شهرت بهره ای میبرند و زن و بچه دار میشوند و صاحب منزلت و شوکت!مثلا "هانتا"تنهایی پرهیاهو،فکر کرده اید جناب هرابال شاخ غول شکسته؟نه آقا.یا این 'هانتا' ی دوست داشتنی فقط توی چک بوده؟من هم هروقت از کنار دکه های روزنامه فروشی رد میشدم و آن همه مجله و روزنامه را میدیدم با خودم میگفتم حتما یکی از این مردان دکه ای هست که بیشتر از استادان دانشگاه بداند و اگر پای حرفش بشینی و به صدای اندیشه اش گوش بدهی میفهمی که علاوه بر تفسیرهای تاکسی چیز بهتر و بهتری هم وجود دارد.دلم میخواست یک جایی بنویسم که حتما آقایی هست که کلی بداند.نشد که بنویسم،هم به خاطر اینکه ملزم بودم به اینکه جناب مهندس بشم و هم اینکه من هنوز هم بچه ام و چه برسه به قدیم تر ها.البته دلیل اصلی هم این بود که آقایی یکی از بهترین ایده های من را دزدیده و حالا باهاش شده پدرسالار بزرگان ادبیات قرن بیستم.
یا این گوگل بی پدر و مادر که هر روز گنده تر میشود و عنقریب هست که همه مان را بخورد و بعدش هم عاروق بزند.این هم از من بود،چرا که نه!من هم دلم میخواست شرکتی به بزرگی گوگل داشته باشم و اسمش را بذارم باران.یک چیزی که انقدر بزرگ بشود که تمام مردم دنیا را شاد کند،قبول دارم چنین بزرگی غیرقابل تصور هست حداقل برای شاد کردن همه ولی این یک آرزوی مسخره نبود حتی میدانستم که باید شرکتم اساس نرم افزاری داشته باشد،یک شرکت کلفت کامپیوتری!اما افسوس که نشد.
دوم اینکه تصاویر من!این قصه خوابهای صادقه را که شنیده اید؟(همین ها که روح پرواز میکند و نه تنها عین فیلمها از در و دیوار میگذرد بلکه پرواز به آینده هم میکند و وقتی دارید یک کار معمولی میکنید یهو فکر میکنید این صحنه آشنا نبود؟این کار را قبلا نکردم؟)خوب مگر تعدادشان چقدر است؟خیلی کم،تازه انقدر بی ربط هستند که آدم زود فراموششان میکند.اما برای من اینطور نیست.خوب است چقدر از این لحظه ها تکرار شده باشد؟برو بالاتر!دارم یواش یواش یک پا پیشگو میشوم اما حیف که از سوالهای امتحان چیزی دستم را نمیگرید و هی افسوس.
حالا قبول کردید که من از گذشته ام؟دروغ که ندارم و کلاس هم که نمیشود مجازی گذاشت.البته حالا که برگردید و بگویید به ما چه حق دارید،خوب به شما چه؟اما اینها را گفتم شاید کسی پیدا شود و کتابی بنویسد از مسافری که از گذشته بود،مسافری که گذشته را تجربه کرده و میداند آینده هم چیز دندان گیری نیست و بعد اسمش را بگذارد یک چیز باحال.آن وقت هم این نویسنده برای خودش کسی میشود و هم این مسافر یک خدمتی کرده.